ما پنج خواهرو دو برادربودیم پدرکاسب محل بودو سواد نداشت ومادرم همزن بی سوادو بداخلاقی بود . خواهربزرگم ازدوتج کردولیدلش به سمت شوهرش نبود و دنبال کثافت کاری میرفت تا اینکه شوهرش متوجه کثافت کاری او شدو طلاقش داد . او مدت سه سال مجرد بودو یک دختر هم داشت که پیش شوهرش بود. بعد از سه سال یکمرد میان سال کهزن وچندبچه هم داشت بهخواستگاریش آمد و اوهم به این مردجواب دادو زن کسی شد که زنداشت ومنبع درآمدهم نداشت. وزندگیسختیرا می گزراندو من هم به پسرخاله شوهراول خواهرم نامزد شدکهبعدازیک سال نامزدی من به علت بداخلاقی مادرم به هم خورد و چندسالمجرد بودم تا اینکه دراداره محل کارم یکی ازهمکاران که جوان خوش تیپی بود رازیرنظرگرفتم وله دوستم گفتم که فلانیرا بهمنمعرفیکنید دوستم وشوهرش دراداره شده بودندرابطازدواج همگانی خلاصه شوهردوستم اونجوانرا بهخانهمامعرفیرکرده بودو یکک شب تلفنرخانه ما زنگ خوردوخودمگوشیرا جواب دادم و تجازه خواستن برایخواستگاری منم بلافاصله گفتم همین امشب تشربف بیاورند اکن جوان له همراه شوهردوستم و پدر شوهرم آمدند من فوری جوابدادم درهمین شب خطبه عقدخوانده شد و مدت یک سالنامزدبو م و من به شوهرم ظلمکردم ود طول یک سالهیچ آزادی بهنامزدم ندادم وپدرم را بهانه کردم ورعدازیک سالنامزدم بهترین وسایل زندگی ا تهیه کردو ۲۰۰هزارتوماندراکن زجان چدرم ازنامزدم گرفت که ۲۰۰هزارتومان یک قطعه زمین ۲۰۰متری می شد. ومن باوجوداینکه مثلنامزد خودم معلم بو م حتی یک قطعه ازوسایل رپ زندگیرا اهیه نکردم چکن مادرم مخالفت می کرد و مدت شش سال به ا زندگی کردم خیلی آدم آگاه وشجاع و محترمی بود. وزندگیمستقل وشیرینیداشتیم وخواهربزرگم زندگیمشقت باری داشتو وقتی خواهرمرهخانه ام می آمدحسرت زندگی منو می خورد و غبمیرمستقیم درزندگیمن دخالت می کرد و برادربیکاره امرا بهجتپان پن می انداخت تا بدون اجازه شوهرم به آنان کمک نمایم و شوهرمرا نصیحت میکردو آدم زرنگی بود و ماشین داشت وزمین ب ای خودش خریده بود لی یکبارهم من حتی برایش قوت قلبی نبو دم چه رسدبه اینکه به اکاندکیکم‌ک بکنم او زمینکشاورزز برایخودخریده بودو سختدرگیر آن بود و من بهجای یکخسته نباشیدبه او یکسره صحبتهایخواهرمرا درزندگی عملی نیکردم تا اینکهحوصله ش هرم به سرآمدو ده دقیقه کنارم نشست ومرا نصیحت کرد ولی نصیحت او اراین گوشم وارد و ازگو ش دیگرخارج می شد و حتی خودم ازاخداق بد خودم خسته شده بودم تا اینکه یکروزپمج شنبه صبح با اونارتحت شدم اوهم به من گفت که میخواهی ازمنجدا شوی منم گفتم بله و او هم لباس پوشید .ا وکه ازرفتارهاینازیبای پن بهتنگ آمده بودفوری آماده شدو ظرف دو ساعت زندگیمتداشی شدو هرکدامبهراهیرفتیم و ساعت ۴بعدازظهردلم هوایخانه خودم کردولییادم آمد که چیزی درزندگی نگذاشته ام وهمهرا حمل و بهخواهرمداده ام نشستم یک شگم سیرگریهکردم وموهایخودمرا کشیدم وصورتمراخون آلودنمودم ولی هیچ نتیجه ای عایدم نشدکه نشدو دراینموقعیت لبان خواهرمراخندتپان دیدم کهباکمالوقاهت به منگفت حادا ازدرددلم آگاه میشوبپی مگرتو ازمن چهبیشترداشتیکهزندگیخوبیداشته باشی ولی من نه !؟؟؟