محبوبه دختر رشیدچوپان بود و خیلی زیبا وخوشکل بود یک روز که محبوبه رفته بودسرقنات که آب بیاورد حمید پسر قرچه درروستا هم جوار محبوبه رادیدو به اوعاشق شد واورا تعقیب کردو نام ونشان وپدر اورا شناسایی نمود. حمیدپهلوان کشتی گیر آن منطقه بودوهمه مردم اورا می شناختند. وقت ازدواج حمیدرسیده بود ودختران زیادی دوست داشتندتا با او ازدواج نمایندولی حمیدتویرفکرمحبوبه بود او به پدرش گفت که فقط دختررشیدرا می خواهد قرچه باهمسرش صحبت کرد وتصمیم گرفتند که به خواستگاری بروند. قرچه با همسرش رفتندبه روستایدولیتیه وقتی آنها رفتن نزدکدخدای روستا کدخدا گفت دراین روستا هیچ کس بدون اجازه خان نمی تواند ازدواج نمایدو شما بایدبرویدبه نزد آقای خان قر۰ه با هماهنگی قبلی وباداجازه از مستخدجین خان واردعمارت خان شدند . خان با صدای نکره خودش وقتی قر۰ه را دید به اوگفت توبایدقرچه پسرتقی گدا باشی که نوکرخودم بودو اورا بخاطربی ادبی کشتم. قرچه یادش ازمرگ سخت پدرش آمدوخونش به جوش آمده بودو قلبش روی ۱۵۰ می زد. او وزنش به خان تعظیم کرده وواردعمارت شدند جناب خان در بالای اتاق روی کناره نشسته بود. و به پشتی تکیه داده بود. قرچه گفت جناب خان پسرم حمیدپهلوان عاشق دختررشید شده است. وما خدمت رسیده ایم تا شما اجازه این وصلت را بدهید. خان نگاهی به قرچه کردو گفت آقای قرچه آن زمینی که پدرت تقی گدا بخاطر دیه خونش ازمن گرفت را بایدبه من پس بدهید تا اینوصلت سربگیرد. قرچه هم موافقت نمود وخان منشی خودشرا صدا زد وگفت ۰ ترخ خان یکقرادادبنویس که زمین دوهکتاری کنار ودخانه متعلق به وراث تقی گدا به جناب خان واگزار شدوپولش نقدن دریافت گردید.منشی قراردادرا نوشت وازقرچه اثرانگشت گرفت وزمین نال خان شدو خان یکی ازخدمت کارانشرا نزدرشیدفرستاد و ازاو خواست تا به خانه خان برود. رشید به خانه خان رفت جناب خان به رشیدگفت حمیدپهلوان پسرقرچه خواستگاردخترت محبوبه است. وبایدخت ترا به حمیدبدهی رشیدرنگ ازرخسارش پریده بود و رو کرو به خان که آقای خان دخترمن ازکوچکی نشان کرده پسرعمویش است و الان یکسره باهم هستندو پسربرادرم راضی نخواهدشدکه دخترم را طلاق بدهد. خان درفکرفرو رفت وگفت خودت می دانی که دراین دهکده هیچ کس بدون اجازه من حق زن گرفتن ن نداردو توغلط کرده ای که بدون اجازه من دختربه شوهر بدهی خان فوری زن نوکرش را دنبال محبوبه فرستاد و محبوبه بعدازچنددقیقه به حضورخان آمد و خان به محبوبه گفتدخترم حمیدپهلوان را که می شناسی محبدبه گفت بله قربان مگرکسی هست که پهلوان منطقه را نشناسد. محبوبه گفت درخدمتم آقای خان او به محبوبه گفت که حمیدخواستگارتو است و توباید با اوازدواج کنی محبوبه گفت آقای خان من نامزد دارم ودوشیزه نیستم وبیوه هستم کچگونه باپهلوان ازدواج کنم واگردوشیزه نباشم پهلوان مرا خواهدکشت ومن نمیتوانم روی جان خودم ریسک بکنم. خان گفت اگربا پسر قرچه ازدواج نکنی من تورا می کشم . محبوبه درجواب خان گفت من اینمرگرا به زندگی اجباری ترجیح میدهم. قرچه روزدوم به خدمت خان آمدوگفت جناب خان دوهکتارزمینی کخه پول خون چدرم بودرا به تو دادم وبایدمحبوبهرا برای مسرم جواب بدهیدوگرنه حمیدرا که میشناسی که هیچ کس حریف او نیست وزمین را فوری ازنوکرانت می گیرد. خان دوبازپره شخصآ به خانه رشیدرفت وازمحبوبهرخواهش کردکه با آبروی اوبازی نکندوزن حمیدپهلوان بشود نامزدمحبوبه باخبرشدکه خان قصدشوهردادننامزدشرا دارد‌ او به خانه عمویش آمدو به خان گفت که من اصلآ نامزدمرا طلاق نمیدهم که زن کسریگری بشود. خان همدرجواب اینپسره گفت اگرتو ومحبوبع با آبروی من بازی کنیدو به حرفم عمل نکنید من هردوی شمارا می کشم محبوبه وچسرعمویش گفت من حاضرم بمیرم ولی تسبیم زندگی خفت بار نشوم خلاصه خان ه ۰ه تلاش کرد محبوبه تسبلیم خواسته خان نشدو ازطرفی قرچه وچسرش همروی خان فشارمی آورند خان از این تلاش نا امی دشدقرچه به همراه پسرش زمین خودشانرا ازخان پس گرفتندوحتی خان به حمیدجهلوانچیشنهاد دا که بادختر خودش لگازدواج نمایدیعنی بشود اماد خان ولی حمیدعاشق محبوبه بو وهیچ کس دیگری جای محبدبه را درقلب حمیدپر نمی کرد. خان وقتی که دیدکه آبرویش رفته است وزنین را هم ازدستداده است وحمیدجهلوان بهدخترخان ناز آو ده است عصبانی شدو به نوکرانش دستوردادتا خرمنی هیزم ا ف اهم آو ندو به اوحخبر بدهند نوکران ظرف دوروز خرمن هیزم بزرگی ا دزست نمودند . خان نوکرانش ا دنبال محبدبه فرستاد اوباچادر سفیدو لباس سفیدع وسی درزیرچاد به حضورخان رسید خانه د نقطه شمالی خرمن هیزم روی چهارپایه ای نشسته بود اوبه محبدبه گفت دخترم ا تصمیم خودبرگردوزنحمیدپهلوان بشو وگرنه درروی اینخ من هیزم خاکسترخواهی شد. محبوبه د جواب خان گفت من قبلآ جیدانستم که چه سرنوشتی درانتظارمن است چون ددختران دیگری قبل ازمن به اینسرنوشتمبتلا شده اند اوگفت آقای خان سوزاندن من برروی خرمن هیز درحقیق عروسی من خواهدبود و توجیزبینی که من بالباس عروسی اینجا آمده ام دهیچ سوای درموردطلاق گرفتن من نکن چون مندحاضرم بجیرم دلی زیربارخفت نروم ۰ خبر خشم ختن له گوش رجب چسرعمویمحبوبه رسیدو اوفوری نزدحمیدپهلوان رفت وگفتپهلوان آیا توراضی هستی کدختری با توارودتج کندکه بیوه است واگرازدواج نکندبایدزنده زنده سوزانده شود حمیدناراحت شدوگفت من راضی به مرگ یک مورچه نیستم چه برسدبه مرگ یک انسان .

حمیدو رجب ظرف نیم ساعت پنج نفرتفنگ چی پیدا کردندوآماده نبارزه با تفنگچیان خان زورگو خان دستوردادتا محبوبه ا ببرندبالایخرمن هیزم وخودخان خرمن ا آتش زدو دری چشم به هم زدن محبدبه خاکسترشدولی تفنگچیان خانه خانرا محاضگصره وهمه حستخرحینرا تسلیم نموندو همه تتفنگهای چاپلوسان خانرا گرفتنو دقتس سراغ محبوبه رفتندمشاهده کردندکه محبوبه خاکسترشده است ولی هنوزهیز زبادی نسوخته باقی مانده است رجب وحمیدپهلوان جلو آمدن ودونف ختنرا ب دندبالایرخرمن ورجب خرمن را آتش زدو باقیمانده هیزم آتشی شوکه خان ا خاکسترکرد و همعمارت خان توسط جوانانروستا به غارت رفت ودختر خانرا دادندبع رجب ورجب دخترخان ا زن خود کرد وجمیدهمبا خواهرمحبوبع ازدوتج نمود و جنارع سوختخ محبوبه را به خاک سپردند و رویقبرآپ زیارتگاهی رزستک دندو سنگ قبری مبنی بزشهیده باکره مبارزه باخان ظالم شناخته شوپد ویادمحبوبه درقلوب مردم جت گرفت داینداستان سینه یپبه سینه نقل شده است تازبه امروز.