درخت چنارو بوته کدو
دردر ای پر آب و درخت چناری ازقدیم در این درده رشو نمو خنمدده بود یک روز مردی ازایندره میگذشت و نزدیک ودرخت چنار مقداری بذر کدو کاشت ورفت بعداریک هفته بذر کدو جوانه زدو شردموع بهرشد کرد.چناری نگاهی به بوته کدو کردوگفت ببین جوجه کوچولو این دره وآب وزمیش متعلق به من است وتماداین بوته ها هم نیروهای تحت امر من هستن با یک اشاره همگی جمع می شوندو بساط دشنمنم را جمع می کنند.
بوته کدو که هنوز خیلی ضعیف است. به چنارگفت حالا چرا اینا رو به من می گویی؟؟چنار دوباره اینو گفتم که گفته باشم که اگه روزی مستی به سرت زد این عواقب درانتظارت هست.
بوته کدو ادامه دادوگفت من زبان شمارا نمی فمم. من کدو هستم و به انسانها خوراک میدهم ولی تو فقط داری آب وخاک را تغذیه می کنی وتنهامحصول سایه وچوب تو .است .خلاصه بوته کدو بگرومگورا قطع نمود. بعد ازگذشت دوماه دندومدت دوماه از این موضوع می گذشت وبوته کنا چنار رشدی کرده بود که تمام شاخ وبرگش را بوته کدوپوشانده وصدهاکدوی تاز ازشاخ وبرگ چنار آویزان است. دربین اهالی دره پرآب شایعه گردید که درخت جنارمیوه داده است ودرخت چنارهم باکمالوقاهت این موضوع را تایید کرد و او این موضوع راتکذیب نمی کرد تا این که صاحب بوته کدو وارد دره می شود و مشاهده کرد و تمام کدو ها را جمع آوری کردو بهمنزل بازگشت کیسه.میوه کدورا جمع آوری کردوبراه افتادو بوته کدو گفت تو ای چناری درخت بی ثمر هستی وهیچ نفعی ازتو به انسانها نمی رسد و ولی میوه من شکم دهها انسان گرسنه را سیر می کندو این باعث افتخار من است. ولی ثمره تو همانچوب توستکهباید دراجاق وبخاری سوزنده شود. چنارباخشمبهکدونگاهرکردوگفت ازین حرفهای تو متنفرهستم بس کنروساکت باش. کدو ادامه داد که ای چنارباچایان یافتن فص تابستان ودرپاییزکه برگینداری شاخه هایترا خواهندبرید و آنهارا آتش خواهند کردولی تازمانی که شاخ وبرگت درتصرف منراست کسی بهتوکار ندارد چون انسانها نمی خواهند بوته کدوکه برایشان میوه می دهد نابود گردد. فصل تابستان روبه اتمامراست و فص خزان چناروبوتهکدو نزدیک شده است و بوته کدو دیگرمیوه نمی دهدو شاخ وبرگش ازهمه جوانب بریده شدهراست و فقط ریشه پوسیده زیرزمین دارد. مرد دورگرد دراولرپاییز وارددره می شودودنبال شاخ وبرگ درختان وبوته های خشک شده برای هیزم زمستان آمده است مردبا اره خیلی تیز خودش زیردرخت چنارتوقف کردودیدکه یک شاخه بزرگچنارخشکیده است اوتصمیم گرفت که شاخهرا بیندازد ولی نمیتواند آن راحمل نماید اوطناب خودشراپهن کردوهمه شاخروبرگ کدو که خشک شده استراجمع آوری و برای هیزم تنورحمل نمود ووقتی به روستا رسید همسرش گفت ای مرد ربرودنبال هیز بخاریرکه بچه ها را یخ می زند . مرددوباره اره خودشراربرداشتروبهدره پر آب رفت وچندشاخه سبکچناررا اره کردو باخود به روستا آورد. وقتی بهروستا رسید کدخدا فوری رفت سراغ مردهیزم شکن وگفت تو شاخه های چناررا بریده اید این چه خیانت بزرگی کدخدا ازدرخت چنارپشتیبانی کردو ایندموضوع را دربینرمردم روستاپخش نمودو ایندتصمیمدکدخدا باعث بقای چنارگردید ولی چنادیگه ریشه نداشت که بتواند خودنمایی و مغرورباشد اوبهرهمه گفت که عمر من تمام شده است شاید چندماهیبا شما باشمرولی من و همه اطرافیان من نابود شدنی هستندو طولی نمی کشد که ازبین شما بروم ناگهان صدایی ازبوتهرهارا شنیدکه به او گفتندکه برو بهدرک . آنموقع درخت چنارزد زیرگریه که من زندگی بیهوده داشتمرو هیچ کس به من وفا دارنبوده است. وبقول بوتهکدر این زندگیخفت بارم بجز صرف وآب و خاکرهیچ عایدی نداشتمروهمه بوتهرهارهم ازتفکرات منفی ومخرب من درعذاب بوده اند من می روم و وطلب عفووبخشش دارم. .درجواب خودچیزی شنیدکهگفتندما آرزوداشتیم که خیلی ییشترها می رفتی و خفت وذلترا برایدیگرانرفراهم نمی کردیوب دیررفتی وایندیررفتنت ضربه سختی راربهردیگرانروارد کرد برو لعنت به توی متعصبومغرور و نادان
در خصوص مشکلات اجتماعی وحقوقی تربت جام
