بچه خان ورسم زورگیری نوعروس ها
اومعروف بود به حاجی خان و مرتع داشت با هزاران هکتار علفه طبیعی و یک گله گوسفند ۸۰۰رآسی و انبارهای محصولات کشاورزی چندهزارمتری مادامال ازمحصولات کشاورزی که آقای خان درب انبارها قفل زده بود تا درفرصت مناسب با قیمت چندبرابر بفروشد اینرآقای خان دوتازن داشت اززن اول پسر و ازن دوم هم ۴تاپسر و پسران زن اول دراموالشان پدرشان دخالتداشتند وجیبشانرهمیشهپر پول بود.روستایش دردامنه کوهی واقع بود که که یکرودخانه سرازیربه زمینرهای کشاورزیش بودخلاصه خدا بهکام حاجی خان کرده بود و خانبرایرحفظ امنیت روستاواموالش تعدازیادی تفنگچیداشت وچاسگاهژارمریرا همدرداخل روستا ساکن کرده بود .دریکی ازشبهایدتابستانردرب خانه خان به صدا درآمد و دونفرمسن با گفتنراله اله اله وارد شده ومستقیمررفتنداطاق مخصوص خان برای کسب اجازه دامادی پسرش پیرمرددرحال خواهش تمنا ازخان بودتا اجازه برگزاری مراسم عروسیرا بگیرد یک ععه پسربزرگ خانوارد شد و به خشونت گفت کهپدراجازه عروسی پسراینمردک را ندهید چون این به عهدخودش وفا نکرده خان پرسید مگرچکار کرده پسرش گفت مگرقرارنبوده است که نوعروس قبل زفاف بایک شب درتختیارخان باشدحاد شما کپیرهستی باید یک شب عروسرا بدهد به من وبعدعروسی بگیرد پدر داماد ازجا بلند شدوگفتراگرتمام طایفه واولاد من قتد عام بشودمن چنین کاریرنمیکنم پسر خان دمدرب خروجی جلویپیرمردرا گرفترو کتک مفصلی بهپیرمردبیچاره زد پیرمرد با صورتیرخون آلود بهخانه برگشتپسرش چون پدررا خون آلود دید ازکوره در رفت و ماجرا را ازپدرش پرسید پدرهم کل موضوعرا به پسرشگفت و پسرش ناراحت ونا امید ازعروسی شد و باجکب دسترفت درب خانهپسربزرگ خان و را او مشاجره کردپسرخان گفت خوب حادا که عروس خودت را ب به من پس خواهرترا بده دست من وتایکی ازدو خانم عروس یادخواهرترا بهدستم ندهید من اجازه خروج عروس ازخانهرا نمیدهم ومگرفردا شب به دون عروس بهخانه بخت بروید.. دامادبیچاره دسترازچادرازتربهرخانهربرگشتروموضوعرا به خانواده اش گفت خواهرش گفت برادر من عاشق پسربزرگ خان بودهدام وحالارهم منوبفرستجیش او تا مرادمنمدحاصل شودمشکل تو هم حل گردد.برادر هم قبول کردو فردا فرردا شب عروسی خودشرا به پا کرد و روزبعدبعدازظهرکه قراربودعروسرا به خانه اش بیاورند پسربزرگ خان اجازه خروج عروسرا ندادو اینخبر به خواهرداجاد ستاره خانم رسید ستاره دنبال فرصت بوتا بامسرخان باشدبهدورازچشمپدروبرادرخودشرا بهپسرخانرساندشهین سفیدموست با هیکل درشت وخیلی خوشکل خودشرا تقدیم پسرخان کردوپسرخان ستاره را به خانه اش نبردچون ازخانمش می ترسید ستاره را بردداخل باغ وتوی باغترتیبشراداد ازقضا درحین عنلیات چندازجوانان روستا کهبرایخورونمیوه به باغ آمده بودندستاره خانم وپسرخانرا باهم دیدند و همگی ازباغ خارج و با سرو صدا به طرف مجلس بهراه افتادندو پسرخان با ستاره خانم رسوا شد وفوری پدر ستاره خانمدخودشرا بهرخانرساندوگفتدخترمرا پسرت بی رو کرده وبایدهمین الان اوندونفرهم بصورت عروس داجادبهرخانه بخت بروند. ازطرف دیگر زن اسفندخان یعنیرعروس خان شنیدکه شوهرش باستاره خانم بدنام شده است و درهمین امروز کهبرادر ستاره خانم عروسش را به خانه بخت برد عروس خان هم سواربراسب بهخانه پدرش رفت وجای عروس خانرا ستاره خانمدپرکردو بهمرادلش که عاشق پسرخان بود رسید و کاربه شکایت کشیده شد و موضوعرا بعلت بی علاقه گیپسرخان به همسر ماس مالی کردند و رسم اینکه نوعروس قبل اززفاف یک شببایددراختیار خان یادوتاپسر بزرگش بگذارند اینرسم بدآنچنان ادامهمیدا کرد که آه وناله خانواده بساط حاجی خانرا بهکلی جمع شدو رسم خان برای همیشه فراموش شد.
در خصوص مشکلات اجتماعی وحقوقی تربت جام
