د خانواده متوسط به پایین متولد شدم و دوره ابتداییوراهنماییرا به سختی پشت سرگذاشتم ودوره متوسطه مجبوربودم درشهرساکن شوم و یک اطاق مجردی دریک حیاط به کرایه گرفتم صاحب خانه کارگرشهرداری بود وحقوقش کفاف زندگیشان را میداد این خانواده ۳نفره زن وشوهر و یک دختربزرگ حدودن ۱۸ ساله داشتند من جوان خوش تیپ وخوش سر و صورتی بود این دختر به من دل داده بود ومن کاملا متوجه بودم که دختر به من وابسته شده استد من پنج شنبه وجمعه به روستا میرفتم که ازپدر ومادرم احوالی بپرسم یک روزجمعه که من دراطاق مجردی خودم حضور نداشتم حمیرا خانم دخترهمسایه وارداطاقم میشودو یک نامه عاشقانه آتشین می نویسدو روی کتابهای درسی من میرگذارد صبح شنبه که به شهر آمدم مستقیم رفتم مدرسه وبه بهانه مریضی ازمدرسه مرخصی گرفتم وآمدم خانه. چشمم بهنامه افتاد و نامه خواندم و تحت تاثیر قرار گرفتم. و حمیرا را صدا کردم ازقضا اینروزپدرومادرحمیرا درمنزل حضور نداشتندو دختر ه راکشیدم تویاطاق و اورا ازحالطبیعی خارج نمودم وقول ازدواج به اودادم و حمیرا دراین چنددقیقه بیوه شد وزد زیرگریه که خودشرا بدبخت کرده است لی من به او قوت قلب میدادم وحرفی که میزدم ازدل نبود بلکهتظاهر بود این روزحمیرا تا شب تویفکر بود و اشک می ریخت مادرش ساعت ۲به بعدبه خانه آمد و حمیرا بدون درنگ مادرشرا برد تویاطاق وهمهچیزرا به او گفت ومادره آمددرب اطاقم وگفت همین الان میرویدنبال پدرومادرت که بیایتگندامشب شما وحمیرا را عقدکنند . ولی من مطمئن نبودم که پدر یا مادرمربه اینوصلت موافق باشند. من این چا اونچا میکردم کهمادرحمیرا متوجه شد و با لنگ کشف چند به سرو صورتم زد وگفت اگرامشبپدرومادرنیاید من سرشب تمام وسایل تویپسره نمکبه حرامرا بیرون حیریزم. من شروع کردم به فلسفه بافی ودروغ گویی کهپول کرایه ماشین تا روستارا ندارم مادرحمیرا صد تومان پول به من داد وگفت زودبروومادرترا بیاور منم رفتمروستا تا اینموضوعرا بهمادرمگفتم یکسیلیمحکم بهمن زد وگفت یی شرف تو از ساده لوحیدخترخاله ات سواستفاده کردی و الان اوندختربیچاره حامله شده است هنوزتکلیف اونو روشن نکردی بازدختربیچاره دیگه ای را بیوه نمودی تودیگه چه حیوانی هستی واو با من نیامد ومنم مجبورشدم تنهایی بیایم شهروقتی دامواردحیاط شدم و همینکه حمیرا منوتنها دید گفت کو مادرت گفتم اوت کارداشته فردا می آید.پدرحمیررا حالی که یک چوب بزرگ دستش بودوارد حیاط شدودخترشرادیدکه گریه میکند اوموضوعرا جویا شدمادرحمیرا بدون مکث گفت این نمک به حرام بهدخترمان خیانت کرده استپدره رفت نزدیک دخترش وگفتدخترم بگوچه شده است او هم گفت پدرجان این آقا باقول ازدواج به من منوبیوه کرده وحالا هم حاضرنیست بامن ازدواج کند پدر کارگربیچاره رفتداخل خانه وتلفن زد به پسران برادرش هتگنوزده رقیقه نشده بود که پسرعموهایحمیرا واردحیاط شدند و موضوعرا متوجه شدند یک کتک مفصل بهمن زدند وبعدهم همهوسایلمرا ریختندتوی حیاط. من متنده که کجا بنشیم وکجا بخوابم لباس پوشیدم وبهراه افتادم توی کوچه های شهردنبال خانه و در یک خانه قدیمی اطاقی پیدا کردم ووسایل را فوری جابجا نمودم و خانه جدید من افتتاح گردید. مدت دوماه ازاینموضوع گذشت وهمه چی به سکونت مبدل شد و یک شبدیدم مادرحمیرا آمدبه اطاق جدیدم یکبرگ کاغذ همدستش است اوکاغذ را . به منداد وگفت اینوببربه یکدکترنشون بده دخترحامله است باید با او ازدواج کنی وگرنهپسرعموهایش تورا می کشند حارا دوتادخترحامله رویدست یک جوان نارایق مانده است واردوطرف تهدید میشوم خلاصه مادرمنوکشیدبه سمت دخترخاله ام واونوبه من عقدنمودندو یک هفته بعدهم آمدخانه من و ۷ ماه بعدهمزایمان کرد . ولی پدرومادرحمیرا کوتا نیامدند و ازمن شکایت کردند و من محکومبه زندان وازدواج با حمیرا شدم من افتادم زندان و ازمدرسها اخراج شدم و دخترخاله ام بعدن مشخص شد که ازمن حامله نشده بوده است واو دنبالکثافت کاریرخودشرا ول نکرد تا اینکه برادرش متوجه کثافتکاری او گردید و اورا کشت و منم هم معتاد شدم وبعدازمدت یک سال بهگدایی افتادم وکارتون خواب تا کی اجل بالایسرم توقف کرده ومرا بهجهنم ببرند ودخترخاله کشته شدوحمیرا ازخانه چدرش فراری گردید و بیچاره شدولی من سبی نیست کهحمیرا ودخترخاله امرا به خواب نبینم ک اینماجرا کابوسس شده که ول کن من نیست.