خیانت
در وستایدورافتاده زندگی می کرد و به شغل گله داری مَغول بود ودردوره ای که مناطق کوهستانی ملی نشده بود .اوبراسبش سوار می شد و دره ها را میگشت و هرجا که زمین مسطح واب جاری پیدا می کرد به اطرافیانش دستور میداد که زمین را باگاو شخم زده وکشاوزی نمایند ودرخت بکارند. طولی نکشید که اودراینروستای کوهستانی باغهای سرسبز بخود دید و اطراف چند خانه روستایی را درختان گردو و به کاشت و ایندرختان در زمین مناسب و آب کافی سربه فلک کشیده و فضای دلنوازی را بوجود آوردند ولی هرچقدر که این روستا زیبا می شد ولی ازشهر دهها کیلومترفاصله داشت و جاده ایاب وذهابی نبود که وسیله نقلیه ای دران عبورومرور نماید. چغندرخان ۳۵ سال سن داشت و ۲۰۰ راس گوسفند و ۲ تا باغ میوه داشت و مردم این دهکده کوچک چون ازشهر فاصله زیادی داشت از امکانات محروم بود وحتی مردم اینروستا صابون وشامپو و مسواکرا نمی شناختند. و شپش کک و دیگرحشرات موزی زندگیرا به همه مردم جهنم کرده بود.. چغندرخان دربین مردم روستا بفکرانتخاب همسر بر امد و دختر ترخ خان را برای خود متاسب دید ولی ترخ خان ادمی بود که همیشه درحال مسافرت وگشت گزار بود و ادم زرنگ و با فرهنگی بود و دربین مردم روستا خانه نشیمن و زندگیش متفاوت از دیگران بود . و بچه های تمیز ومرتبی داشت . یکروزتیم بهداشتی لزشهربه این روستا آمدندتا با بیماری های واگیر مردم را اگاه کنند و این تیم پزشکی وقتی وارد منزل ترخ خان شدند با حمام و حوض آب و آب گرم مواجه شدند و به کدخدا گفتند که فقط غذای این خانواده را میل نی کنند چون تنها خانواده ای بود که ازنظرفرهنگی ونظافت با دیگران خیلی متفاوت بود. چغندرخان با شنیدن حضورتیم پزشکی خواست خودشرا بعنوان خان روستا به تیم معرفی کند ولی غافل ازاینکه چعندرخان هم یک راس میش از۲۰۰ راس گوسفند انش می باشد. او درجمع تیم پزشکی حضور یافت چغندرخان عمامه سفیدی به سرداشت و روی ان شپش ها بالا وپایین می رفتند و یکی از اعضای تیم پزشکی این موردرا مشاهده کرد و متذکر شد که این عامل شپش یک بیمازی واگیر است که به زودی کل اهالی راکرفتار میکند این خبرشپش داشتن چغندرخان به گوش دخترترخ خان رسید و لبه جواب خواستگاری چغند جواب رد داد. چغند داشت به سن ۴۰ سال نزدیک می شد و هیچ کس حاضرنبود با اوازدواج نماید دراین روستای دورافتاده مرزی یک پاسگاه ژاندارمری بود چعندرخان با فرمانده پاسگاه رابطه دوستی برقرارکرد و به او قول داد که همه سفارشاتشرا به شهر برساند . این موضوع باعث شد که راه وپاای چغندر با نیروهای ژاندارمری باز بشود و با اهدای گوشت گوسفند و میوه به خانواده های ژاندارم کم کم مهمان خانه های انان شد و یکی ازاین ژاندارم ها دختر خیلی زیبایی داشت و چعندرخان به اون دختردل داده و زمینه طوری فراهم شد که چغندر بادخترژاندارم هم صحبت بشود و ۰چغندرخان خودش را ساکن شهر ناکجا معرفی کرد و ختربی نوا هم فکر کرد که ناکجا واقعن یک شهری است .خلاصه چغندربا محبت های خودش توانست دل دخترنادان راجذب خودش بکند. یکروز زری خانم ازپدرش پرسید پدرجان شهرناکجا کجاست پدرش گفت دخترم اسم همچنین شهری ا تابحال نشنیده ام و نمیدانم کجاست. یکروز چغند با پول زبادی بهشهر امد و مقدارزیادی طلاروجواهرات خرید و رفت سراغ جناب سروان و مستقیمآ زری خانم را ازچدرش خواستگاری کرد پدر زری خانم چون میدانستدکه چعنددخان به دردزندگی دخترش نمیخورد با این ازدواج مخالفترکرد اما چشمان زری خانمرا طلاها وجواهرات چغندرخیره کرده بود وجلوی پدرش ایستادوگفت من باچغندرخان ازدواج میکنم ومیتوتنم با اوزندگی کنم خلاصه این عقدتامبارک سر گرفت وزری خانم رسمن زن چغندرخان شد فردای روز بعد چغندرخان بازری خانم رفت به خیابان پایین شهر که روانه روستای دورافتاده ناکجا بشود او برای خودش یک اسب انتخاب کرد. زری خانم ازاسب سداری می ترسید و چغندخان یکالاغ هم برای زری خانم بهکرایه گرفت زری خانم گفت آقای چغندرخان چرا ماشینکرایه نمیگیری ۰غندرگفت حالا اینجا ماشینکرایه ای نیست با اسب والغ مسافرت لذت بهتری دارد . زری بخت برگشته قبول کرد و چغندرسواربراسبزدزری خانم سواربرالاغ بهراه افتادند و یکروز کامل درراه بودند تارسیدبه دره ناکجا چغندرخاندید کهدخترشهری برروی الغ ازچا افتاده است به اوگفت یک ساعتدیگه به شهرمی رسیم زری خانم خودشرا اماده میکرد کهدرخیابانهای ناکجا قدمربزند و بامول چغندرخان تفریح کند مسافترکمتر می شد تا اینکه به سخره ها ودرختان جنگلی لدموط و بنه رییدند چعندرخان روبه زری خانم کردو گفت زریرخانم این باغاتزیبا که می بینی نال ش وهرت ۰غتگندرخان است زری خانم الغ را بهکناری هدایت کرد و گفتچغندرخان اینباغات ازجدرتانربه ارثرییده یا خودتان تحداث کرده اید ؟؟، چغندخان باکمالروقاهت گفت ایتباغاترادخددم احداث کرده ام و گم کم وارد کوچه باغهای روستا شدند و چغندخان ورود زری خانم به شهرناکجارا به زری خانم تبریک گفت زری خانم نگاهی به خانه های به همریخته کرد واشک ازچشمانش سرازیر شد وگفت چغندرخان مطنئن باش کهتقاس سختیرا پس خواهی داد چغندرخان وارد حیاط جرازفضله گویفندش شد بدون دستشویی و آب شرب و بعدازچنددقیقه زری خانم تقاضای دستشویی کرد و چغندخان به زن پیش خدمتش گفت خانمرا به پشتتمه هدایت کندزری خانم پشت تپه رفت ودستشویی ندید زنمیش خدمت گفت هنینجا باید خودترا تخلیه بکنی زنبیچاره تازه متوجه شد که چه اشتباهی ک ده ولی کارازکارگذشته بود وچغنداورا بیوه کرده بود و مجبور شد تسلیمزندگی اسف بار چغندرخان بشود ولی اوبه پدرش نتمه نوشت وارچغندربهجرم دروغگویی شکایت کرد و چغندرخان محکوم شد به ۳ سال زندان وجبران خسارت وکل سرنایه پوشالی خددشرا ازدست داد و معروف شدبه چغندر گدای ناکجایی ودر زندگی سراسر فریب خیانت خودش سوخت وخاکستر شد ولی یکدخترتحصیل کرده را فدایرخواسته های نامعقدل خود کرد و آخرهم چغندر معتاد و زبرجل ککچه ناکجا بهدرک واصل شد واما زری خانم با ۴ فرزند بی چنا به شهرجناه آورد و تسبیم سرنوشت خود شد.
در خصوص مشکلات اجتماعی وحقوقی تربت جام
